من و دوستم
من خسته از من گفتنم ، همانطور که کلاغی از شنیدن صدای مرغابی و اتوبوس از شنیدن صدای جوی آب و انسان از شنیدن صدای کلاغ میرنجد. و من همانند آنها آزرده خاطرم. بر جلوی آیینه ایستاد. از این به بعد این وبلاگ هم متروکه ایست همانند انسانیت ما. می تونین به حال و روز ما توی وبلاگ جدیدمون یه نیگا بندازین. http://yektas.blogfa.com/ بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تانخورده لای کتاب فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی با اینا زندگیمو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم ********************************** سال نو .... راضیه باز برای هفتمین بار طول اتاق رو قدم زد. دستای رنگ و رو رفته اش را از جلو توی هم قلف کرده بود و تا دم سینه اش بالا آورده بود. شاید به نشونه آرزو کردن. یا دعا کردن. چه فرقی داره؟ این مهم بود که یه نفر به قوم و خویشاش اضافه شده بود. چشماش نه جون داشت واسه وا موندن نه خون داشت واسه در اومدن. تموم شب رو خون گریه کرده بود. هوا گرگ و میش شده بود اما این زن بخت برگشته بعد از 2 سالی که از خونه ننه باباش اومده بود بیرون به جا اینکه صاحب یه بچه تپل مپل و چاق شده باشه ، یه هووی لاغر کمر باریک گیرش اومده بود. البته هنوز سرکار خانم هوو رو ندیده بود. اما توی ذهنش تک تک سلولای اونو ، از نو ساخته بود. پیش خودش میگفت اگه یه کم این حیفیات کنار شکمم رو آب می کردم هیچ وقت منصور ازم ناراضی نمیشد. ولی این حرفا چه جای گفتن داشت؟ چه جای فکر کردن؟ لااقل خوب بود که بعد از این فکرها با خودش گفت حالا زنای همساده چی میگن پشت سر من؟ منصور الهی جونم مرگ شی. آشغال عوضی ... و یک سری دری وری های دیگه که بدتر از فحشای قبلش بود نثار منصورآقای سابقش کرد. مدام 2 سال زندگیش رو با منصورآقاش که به سلیقه شخصا من خیلی خر بود ، به یاد میاورد. حرصش در اومده بود که این مدت چرا به جای اینکه بگه منصوری خاک برسر بهش گفته بود منصورآقا. حالش از همه چی به هم میخورد. منصورآقا از راضیه بچه نمی خواست. شاید واسه اینکه می ترسید بچه هم به ننش بره و عینهو یک بزغاله مو فرفری از آب در بیاد و واسه همینم آب الکی تو چاه نمیریخت. شاید هم جای دیگه خالی میکرده. اینو گفتم واسه اینکه راضیه با جیغ و جار با خودش میگفت که همسادا فکر میکنن من بچه ام نمیشده منصوری کثافت1 هم رفته یه زنیکه دیگه گرفته. دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. توی فحش دادن به خودش و آقاش هم رحم نمیکرد چه برسه به منصورآقا. گرچه من اونا رو اینجا نمینویسم. اما تا همین حد بدونین که آقاش رو نسبت میداد به هووش. که اگه واقعا اینطور میشد چه خر تو خری از آب در میومد که بیا و ببین. ___________________________________ 1. به اینجا که میرسید ک کثافت رو از حرصش به طور غلیظ ادا میکرد. abie_bicaran جا و مکانش مشخص نبود. نه اینکه دنبالش نگشته باشم. همه جاهایی که تا حالا با هم رفته بودیم رو زیر و رو کردم. جای دیگه ای به ذهنم نمی رسید. مادرم دستای چروکیده و خشک شده و گهگاه مهربونش رو روی شونه هام گذاشت. تونستم به خودم بیام. جلوی اشک نیومده ام رو گرفتم. داشت می گفت «ماه که به اون روشناییه یه روی زشتش رو از بقیه قایم میکنه.» نذاشتم حرفش تموم شه. چون می دونستم چی میخواد بگه. بار اول و دومش نبود که اینو میگفت. البته این جمله رو واسه اولین بار بود میشنیدم. اما هر دفعه با همین مضمون جمله هایی میگفت. مثلا آخرین باری که به دنبال فرهاد رفته بودم و دست از پا دراز تر برگشتم خونه مادر گفت : «چند دفعه بهت گفتم به هیشکی نمیشه اطمینون کرد.» راست می گفت. چندین بار قبل از اینکه فرهاد رو بفرستم بره بهم این حرفو زده بود. ولی من کاملا بهش اطمینان داشتم. حتی الان که یک ماه و 3 روز از رفتنش میگذره. اولین بار توی پارتی های شبونه دیدمش.اهل این برنامه ها نبودم. ولی فرهاد این مهمونی ها رو واسه خالی کردن و رها کردن خودش ضروری می دونست. دوستاش زود به زود از این مهمونی ها می گرفتن و فرهاد هم پایه ثابت مراسمشون بود. همیشه به من میگفت بیا بریم ولی چون می دونست ماهی یکی دوبار بیشتر باهاش به این مهمونی ها نمیرم این اواخر کمتر بهم خبر میداد که پارتی گرفتند. شب پنجشنبه بود. خیلی خوب یادمه. چون قرار نبود روز بعدش برم شرکت. باورم نمیشد توی اون مهمونی ها کسی رو به این نجابت ببینم. از میلاد که اون موقع دوست صمیمی فرهاد بود پرسیدم این دختره که اینقدر آروم و ساده یه گوشه نشسته کیه. ابروهاش رو بالا انداخت. شاید منظورش این بود که صاحب داره و باید از تو نخش بکشم بیرون. شاید هم می خواست بگه نمیدونم. نمیدونم. محلم نذاشت و رفت پی دوستش. دیوونه بازی در میاوردم مثل همیشه ولی اون مرتبه دیوونه نگاه خاص ثریا شدم. آره بعدا از فرهاد شنیدم که اسمش ثریاست و تا حالا توی پارتی اونا نیومده بوده. مشتری آتی بوده و کم کم باهم دوست شدن و عاطفه دعوتش کرده. فرهاد همیشه بهم میگفت خودت رو اسیر هیچی نباید بکنی. آزاد آزاد. رهای رها. البته منم بهش میگفتم تو خودت اسیر همین مهمونی های دیوانه کننده ای. اگه چند روز یه بار مشروب و خانم و چیزای دیگه تو بساط نباشه خودتو از پنجره میندازی بیرون و میکشی. ولی ... ولی بعد از این جمله - نمی دونم چرا اما - هر دو مون یاد وقتی میفتادیم که فرهاد توی دریا گم شده بود و بعد از دو هفته پیداش کردیم. خدا رو شکر اون بی خونواده تر از من بود که بخوان واسش هلاک شن. خلاصه اینکه دریا چند کیلومتر جلوتر توی ساحل رهاش کرده بود و فرهاد رو دوباره تونستیم سر پا ببینیم. هیچ موقع اون دو هفته رو که توی دریا و ساحل دنبالش می گشتیم نمی تونم فراموش کنم. قبل اینکه حرف مادرم تموم شه از اتاق اومدم بیرون. اون دو هفته که فرهاد توی دریا گم شده بود مدام توی ذهنم میومد و به من میگفت فرهاد از قصد اینکار رو نکرده. اتفاقی واسش افتاده. و تازه بیشتر نگرانش می شدم. ولی نمی دونستم کجا ها رو باید دنبالش بگردم. از طرفی به دلم افتاده بود که مثل همون موقع صحیح و سالم بر میگرده. یک ماهی میشد که نه غذای درست حسابی خورده بودم نه به زنم رسیده بودم. البته قبلش هم همچین به همیدیگه نمی رسیدیم. انگار نه انگار که زن و شوهر بودیم. گاهی اوقات یه ماه می رفت جهرم پیش خونواده اش. البته مثلا از من اجازه می گرفت. ولی اجازه نمیداد مخالفت کنم. یک بار با رفتنش مخالفت کردم. دو هفته تمام اخلاقش سگ تر از قبل شد چرا چون گفتم نرو جهرم. ولی توی این سالها دیگه کاری به کارش نداشتم. هر موقع دلش می خواست می رفت و هر وقت تهران کاری داشت بر میگشت. گرچه قبل رفتن و اومدنش بهم خبر میداد. نمی دونم چرا اون برخورد رو با من داشت. خودش میگفت که به خاطر مادر منه. که توی همه کاری فوضولی میکنه. اما خودم تلفن مادرم رو قطع کردم و تازه ، تنهایی هم به دیدنش می رفتم که مبادا مشکلی بین اون دو تا پیش بیاد. ولی بازم سگ بود. فرهاد فهمیده بود که دل من پیش ثریا گیر کرده. گرچه تمام تلاش من این بود که نشون ندم اسیر نگاه خاص اون شدم. چون به اندازه کافی سر اسارت باهم کل کل داشتیم. ازش در مورد ثریا می پرسیدم. اونم که قبلا یه چیزایی از آتی پرسیده بود واسه من تعریف می کرد. من و فرهاد چیزی نداشتیم که از هم مخفی کنیم. به جز همین آخری که البته اونم مخفی نموند. از تابلو بازی های من متوجه عشق من شد. همیشه بهم می گفت به هیشکی اطمینان نکن. ولی بهش جواب میدادم تا حالا هر موقع به دلم اطمینان کردم مشکلم حل شده. آدم احساساتی ای بودم. الان هم احساساتیم ولی همه احساسم متوجه فرهاده. ثریا دانشجو بود. دانشجوی رشته گرافیک. تهران. دانشگاه آزاد. یه دختر شهرستانی که از جهرم واسه تحصیل کردن به تهران اومده بود. پدر آتی یه بوتیکی زده بود که خود آتی فروشنده اش بود. با یکی دو فروشنده غریبه. ثریا با دوستاش میرن مغازه آتی واسه خرید. احتمالا شلوار. یکی از فروشنده های آتی از ثریا خوشش میاد. علنا بهش شماره و پیشنهاد میده. ولی ثریا خیلی جدی رد می کنه. اما از اون به بعد مشتری دایم آتی میشه. شاید به خاطر لباس های خوبی که اونجا بود. یا شاید به خاطر دلایل دیگه. من هیچ وقت نه از خودش نه از آتی نپرسیدم که چرا ثریا با اینکه از اون پسره خوشش نیومد ولی بازم ازش خرید می کرد. چون پسره مسئول فروش لباس های دخترونه بود. از اون شب پنجشنبه به بعد هر موقع که مهمونی می گرفتند منم می رفتم. ثریا یکی در میون میومد. فرهاد از آتی می پرسید و به من خبر میداد که ثریا کدوم شبا هستش. واسه همین می دونستم چه روزی باید برم آرایشگاه. تقریبا هر هفته آرایشگاه بودم. خودم رو کم کم بهش نزدیک کردم. اولین باری که نشستم کنارش یادم نمیره. بعد از یه رقص کوتاه خیلی با کلاس اومد نشست یه گوشه. آتی کنارش بود ولی یه لحظه تنها شد. دست فرهاد رو گرفتم و به هوای خستگی در کردن کنار ثریا نشستیم. من که چیزی نمی گفتم. حتی به حرفای فرهاد هم گوش نمی دادم. محو چشمای عسلی و نگاه خاص ثریا شدم. ولی ثریا محو موهای بلند و چهره ی جذاب فرهاد شده بود.چهره ی فرهاد خیلی بهتر از من بود. حتی تیپش هم از من سر بود. حس ثریا را به راحتی می تونستم تشخیص بدم. حتی خودش همون موقع که فرهاد ما رو تنها گذاشت بهم گفت. «فرهاد خیلی دوس داشتنیه ، مخصوصا موهاش رو خیلی دوس دارم خیلی ...» بقیه اش رو گوش ندادم. اون موقع فکر میکردم عاشق فرهاده. ولی بعد که بهش عشقم رو صادقانه گفتم و اشکی که توی چشماش حلقه زد رو دیدم فهمیدم عاشق فرهاد نیست. بهش گفتم که فکرش داره دیوونه ام میکنه. بدون اون حتی یه لحظه هم نمی تونم کار کنم. گفتم که در شرکت رو بسته ام و زندگیم رو تعطیل کردم. البته نه اون شب.اون شب در مورد عشق و علاقه ام صحبتی به میون نیاوردم. شاید دو یا ... حتی سه ماه ... آره سه ماه بعد از اون شبی که ثریا از موهای فرهاد حرف زد... بعد اون شب دیگه نشنیدم که در مورد فرهاد و جذابیتش چیزی به زبون بیاره. گرچه آرزو که خواهر عاطفه بود هر از گاهی به فرهاد مطلک مینداخت و میگفت کاش ما هم خاطر خواه داشتیم. اون موقع ها خیال می کردم منظور آزی ثریاس. اما فرهاد بهم میگفت که نه.اینطور نیست. ولی روزی که درخواستم رو به ثریا گفتم و اونم دستش رو گذاشت توی دستم مطمئن شدم علاقه ای به فرهاد نداشته. بلکه احساسات دخترونه ای بوده که هر زمان از یه چیزی خوشش میومد. یه روز از موهای فرهاد. یه روز از هیکل احمد - دوست پسر آتی - و... کلا علاقه ای در کار نبوده. مادرم مخالف ازدواج من و ثریا بود. ولی بعد از فوت پدرم دیگه کسی نبود که واسم تصمیم بگیره. 2 سال بعد از آشناییمون ، ما با هم ازدواج کردیم. سال سوم دانشگاه بود و منم تونسته بودم شرکت رو روی پا بیارم. از لحاظ مالی کمبودی نداشتیم. فقط تنها اتفاقی که خیلی اذیتمون کرد. اونم سال اول زندگیمون ، این بود که ثریا بچه اش نمیشد. البته من مشکلی نداشتم ، و ثریا رو آروم میکردم. بیچاره به من میگفت تو حق داری بچه داشته باشی ولی نمی ذاشتم حرفش رو تا آخر بزنه و یه جور حرف رو عوض می کردم. اما دلیل اصلی ای که باعث به هم خوردن همه چیز شد این بود که مادر من نمی تونست ببینه که نمیتونه نوه دار شه. چون من تنها بچه اش بودم. دو سه سال بعد از به دنیا اومدن من ، مادرم در حین یک تصادف امکان بچه دار شدن دوباره رو از دست میده. ولی هر چه کرد باعث نشد که من معشوق خودم رو رها کنم. گرچه معشوق من به خاطر مادرم دست از همه چی کشید و سگی شد که الان هم هست.البته من دوسش داشتم و دارم. ولی الان بعد از 7 سال ، دیگه از دستش خسته شدم. 1 ماه و 3 روز پیش. یکمیلیون و دویست هزار تومن دادم به فرهاد. قرار بود ببره بریزه به حسابم. ولی از وقتی رفته هنوز پیداش نشده. جا و مکانش که مشخص نیست. نه اینکه دنبالش نگشته باشم. همه جاهایی که تا حالا با هم رفته بودیم رو زیر و رو کردم.همه جا هم دنبالش گشتم. جای دیگه ای به ذهنم نمی رسه. وای دوباره صدای مادر. وااااای. چرا دست از سرم بر نمیداره. دیگه حوصله مادرم رو هم ندارم. تمام فکر و ذکرم شده فرهاد. «چیه؟ دوباره چته؟ مادر اعصاب ندارم.» بالاخره یه روز میکشمش. که هم زنم رو ازم گرفت. هم بابامو. هم خودمو. «چته؟ کی زنگ در خونه رو میزنه؟ من نمی تونم. خودت برو در رو باز کن» برم یه زنگ بزنم به ثریا ببینم کجاس. جهرمه یا تهرانه. گفت میرم جهرم. ولی ... ولی ... نه فکر کنم گفت دارم از جهرم برمیگردم. وای پاک دیوونه شدم. این جریان پاک دیوونه ام کرده. راستی کی بود در خونه؟ نکنه فرهاد اومده باشه. «مادر! مادر! کی بود؟ کی؟ ... پستچی؟ ... نامه از کیه؟ چی؟ احضاریه؟ از طرف کی؟» واااای واسه خاطر بدهی ها حالا باید بیفتم زندون. اونم واسه دو میلیونی که به البرز رایانه بدهکارم. اه به تو زاوش لعنتی. خب بهت که گفتم یه کم صبر کن... باید میگفتم شریکم پولا رو دزدیده.آره. اما همه که همین رو میگن. ولی من مطمئنم که اینطور نیس. اتفاقی واسش افتاده. اما اگه کشته باشنش چی؟ اگه میلاد اینا که باهاش دعواشون شد و جلوی روی خودم به فرهاد گفتند شلوارتو از پات در میاریم. می کشیمت و می ندازیمت تو دریا جلو کوسه ها. «هان؟ کی بود مادر؟ البر.. چی؟ ثریا در خواست طلاق داده؟ گه خورده. چرا می خندی؟ به حال و روز بچه ات می خندی؟ به گریه بچه ات؟ به خریت من؟ به دیوونگی من؟ » همه بهم میگن دیوونه. ولی نیستم. من می دونم که فرهاد بر میگرده. مادرم همیشه بهم میگه فرهاد چند ساله که خودکشی کرده. دروغ میگه. فرهاد اهل این برنامه ها نبود. فرهاد پولا رو برداشته فرار کرده. نمیره که خودکشی کنه. فرهاد سر من کلاه گذاشت. فرهاد زنده ست. می دونم که صحیح و سالم بر میگرده. آخرش مادرم رو میکشم. همین الان احضاریه دادگاه اومد. مادرم همیشه میگه ثریا چند سال پیش ، بعد از خود کشی فرهاد درخواست طلاق داد.آخه مگه میشه؟ میگه دادگاه هم به نفعش رای داد چون تو دیوونه بودی. به من میگفت. مادرم بعد از اینکه تلفن خونش رو قطع کردم و تنها شد جنون بهش دست داده. بنده خدا مریض شده. باید ببرمش دکتر. ولی اول باید فرهاد رو پیدا کنم. بدهکاریمو به زاوش بدم. برم دنبال ثریا. برش گردونم سر خونه و زندگی. بعد مادرم رو ببرم دکتر. اگه هم تا اون موقع مرد که چه بهتر. اگه هم نمرد خودم میکشمش. چون همه چیزمو ازم گرفت. زنم رو فرهادم رو پولام رو شرکتم رو. همه چیزم رو ازم گرفت. بذار فرهاد رو پیدا کنم. خودم می کشمش. زنیکه عوضی بهم میگه ثریا زن عزیز من ، معشوق من ، تموم این سالها عاشق فرهاد بوده. خجالت نمیکشه. البته واسه اینکه بگه از خودش در نمیاره میگه آتی نامه نوشته فرستاده در خونمون. آتی می دونست که ثریا از فرهاد خوشش میومد. آتی رو باید می کشتم. اما حالا اینکارو می کنم. قبل اینکه فرهاد پیداش بشه. همین حالا باید برم. آتی توی نامه نوشته بوده که ثریا از فرهاد درخواست رابطه پنهانی کرده بوده. همون اوایل ازدواجمون. وقتی فهمیدیم بچه اش نمیشه. همون موقع که مادرم دهن ما رو سرویس کرد. ولی این اواخر یعنی 1 ماه و 4 روز پیش ثریا ازش می خواد که با هم رابطه ای برقرار کنند. اما فرهاد قبول نمی کنه و واسه اینکه به من خیانت نکنه خودش رو از پنجره میندازه بیرون. نه نوشته بود رگش رو میزنه. آره خودم با چشمای خودم خط آتی رو شناختم خودم خوندم که نوشته بود رگش رو زده. نوشته بود ثریا بعد از گرفتن طلاق اینا رو واسش تعریف کرده. حالا بعد از 1 ماه و 3 روز دوری از فرهاد ، جسدش رو واسم آوردن. از کجا شناختنش؟ نه همش دروغه. این زاوش واسه این که پولای منو بالا بکشه با این زنیکه - ننمو میگم - دس به یکی کرده که منو دیوونه کنه. خودم می کشمش. منو دیوونه کرد. همونطوری که بابامو دیوونه کرد. نه من دیوونه نیستم. همه میگن هستی ولی من منتظرش می مونم تا بیاد. می دونم که میاد. دلم بهم میگه میاد. آخه هیچ وقت دلم اشتباه نکرده. ثریا گفت. بهم گفت : «موهای فرهاد رو خیلی دوست دارم. خیلی ...» بقیه اش رو گوش ندادم. اون موقع فکر میکردم عاشق فرهاده. ولی بعد که بهش عشقم رو صادقانه گفتم و اشکی که توی چشماش حلقه زد رو دیدم فهمیدم عاشق فرهاد نیست.خودش بهم گفت... abie_bicaran ناظم ما می گفت پیش بزرگترها فظولی موقوف و من فضول بودم نه دست به سینه ی سکوت نه سربراه مشق مسیر مدرسه تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تکرار نخواهد شد تجدیدی دوستت دارم گوشه ی کتاب جبر تجدیدی مداوم ترکه و تنبیه تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر تجدیدی دیوار کوتاه ته حیاط فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید بر نیمکت سبز همان پارک سوت و کور می نشستم جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم آن زن ستاره دارد آن زن عشق دارد آن زن ترانه دارد سوالهای ساده قد می کشیدند چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟ چرا پدربزرگ با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟ چرا کسی گوش آقای مدیر را نمی کشد وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟ مگر خط کش برای خط کشی کردن دفاتر نیست ؟ پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟ این خطوط خون مرده از کف دستهای من چه می خواهند ؟ دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟ و هیچکس از کسان من نمی دانست که با همین سوالهای ساده ی بی حصار راهی به سواحل ستاره باز خواهم کرد راهی به رهایی رویا و خانه ی شاعری بزرگ که روئ به آینه دعا می کرد یغما گلرویی شب میای ، سر شب میای ، دم صبح میای ، میای به خوابم دم به دم پر پر کنی ، صد باغ گل بر رختخوابم قربون اون تن نما ، گلشن نما ، پیراهن تو بوی جان آرد به من ، هر شب نسیم از گلشن تو کاشکی چون برگ نیلوفر بشم من با سرانگشت تو ، پر پر بشم من قهر نکن با من غمگین و خسته دلم از شیشه بوده و شکسته اگه تو هم ترکم کنی مجنون میشم من ز دوری ات دیوونه و دلخون میشم من شب میای سرشب میای دم صبح میای میای به خوابم دم به دم پر پر کنی صد باغ گل بر رختخوابم abie_bicaran شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد پیش از تو شعرم را کسی باور نمی کرد این جا کسی غیر از تو با من مهربان نیست از عاشقی سهمی نبردم جز غم و درد این شهر بی چشمان تو رنگی ندارد پاشیده اند از غم به روی چهره ها ، گرد از ریشه می خشکند بی تو شعرهایم در انحصار این فصول ساکت و سرد سهم کبوترهای عاشق را ندادند از آسمان ، از عشق ، غیر از ماتم و درد با دست های خالی اش تا کی بماند در غربت این کوچه ، تنها ، مرد شب گرد بگذار تا یک بارِ دیگر گفته باشم شاعر نبودم چشم هایت شاعرم کرد این شعر را تقدیم میکنم به بهترین دوست و تنهاترین یارم در تنهاترین لحظه هایم ، میلاد جان دوستت دارم
نه این نه آن و نه هیچ کدام و هیچ چیز و هیچ کس مهم نیست. فقط این "من و تو" مهم است. باید دریافت بودنمان را.
*******
نگاهش به دندان های کرم زده و گرسنه و وحشی اش افتاد.
گرچه لبهای پوسیده اش بسته بود.
و از پس کرم های گونه اش ، روح را در آورد و آنرا ریسید.
همانگونه که پنبه. و آنرا طنابی بر گردن خود آویخته ساخت.
و اینک خسته و درمانده در مقابل صفحات نورانی ارز اندام میکنم.
باشد که خوابتان گیرد از من.
سر هفت بار که اتاق رو دور میزد مینشست رو متکا و حسابی تو سر و مغز خودش میزد بعد دوباره هفت دور دیگه رو از سر میگرفت. آخه عدد هفت همیشه توی زندگیش نمود داشت. اونم نمیتونست که از هفت دست برداره. چون خیال میکرد اگه هرکاری رو هفت بار نکنه اون دنیا خدا از هفتا سوراخ جرش میده. البته چیزی که به زبون نمیاورد اما به خیالم همین مشکل را داشت. حالا براتون میگم که چرا هفت واسش مهم بود. چون همیشه منصورآقا بهش میگفت ننه ی سگت هفت تا جون داره. خدا وکیلی منصورآقا با اینکه خیلی خر بود اما اینو خوب ملتفط شده بود. ننه ی راضیه 3 دفعه سکته کرده بود اما نمرده بود. این دیگه از هفت تا عجایب خلقت هم عجیب تر بود. تازه اینکه چیزی نبود برا زنیکه. قبل از اینا ، کمتر از یک سال بعد از اون که بابا راضیه به زنیکه گفت یه مرضیه برام بیار ، سر زا داشته میرفته. اما قابله میگه یه اعجاز اونو زنده گذاشت. آخه میگن خدا آدمایی که پسندش هستند رو نمیذاره یه نفس راحت بکشن. واسه همینم گذاشت زنیکه جون سالم به در ببره. این شد چندتا؟ 4تا. قبل قبلش هم که دهاتو به گه کشیده بودند میره الاغ رو غذا بده اما خود خرش نمیفهمه که پشت سر الاغ نمیباس رفت. الاغه هم با یه جفتک دهاتیا رو سرحال میاره. اون موقع هم میگن خدا رحمش کرده که زنده مونده و مشکلی برا کره آوردن پیدا نکرده. یه سری هم که قنداقی بوده از دست آبجی بزرگش که 7 سالش بوده میفته رو زمین. ولی انگار کسی همون زمان نمیفهمه و چند سال بعد واسه همه تعریف میکنه. اما حرف آبجیه این بوده که خیلی شانسش گفته. حالا براتون اینم بگم که چرا نظرم اینه که منصورآقا یه خر بی شاخ و دم بوده. چون این آقا هفت مرتبه میاد خاستگاری راضیه. البته هر هفت بار جواب آقا ننه ی راضیه مثبت بوده. اما شش بار اول آبجی بزرگه ی ننه ی راضیه میگه که خواب دیدم. دفعه هفتمم باز خواب میبینه اما آقا راضیه الکی از رو باد معده میگه استخاره کردم و خوب اومده. خلاصه اینکه دو سال قبل از اون شب ، بخت راضیه خانوم مثل لبای عینهو شترش وا میشه. خب عزیزای من پس ملتفط شدین چرا هفت تو زندگی زنیکه و دخترش خیلی تاثیر داشته؟
اما همه اینا که براتون گفتم مزخرف بود. ولی لازم بود برا اینکه این مسئله را به حضور مبارکتون برسونم که راضیه خانوم بعد اون دفعه آخری که گفتم هفت بار اتاق را رفت و راه کرد و بعد از اون که دوباره نشست رو متکا از جاش بلند شد. یه دور دیگه مونده بود که هفت بار شده باشه که هفت دور میزنه اما از بس حالش خراب بود یادش رفت چند تا هفت دور زده. بعد یک کم فکر کردن ، چشماشو گرد کرد و سینه را بالا داد و یه دست به پشت گردنش کشید و با خودش گفت هر بلایی سرم میاد تقصیر خودمه. گور بابای هفت و هشت و هفده و هرچی رقمه تو دنیا. اگه این فکرها می خواست زندگی منو درست کنه میکرد. نه اینکه اول جوونی روزگارم این بشه. البته تموم حرفش بر نمیگشت به عمل آخر منصورآقا. واسه کل زندگیش که عین یه تاپاله بوده این رو گفت. خلاصش کنم براتون که تصمیمشو گرفت. حالا درسته که خونه را ول کرد و گفت گور بابا در و همساده ، و رفت خونه آقاش. اما بعد چند روز با کتک و زور برگشت سر خونه و زندگی. البته به خاطر اینکه منصورآقا دراومد گفت من یه اشتباهی کردم و موقتی اونو آوردم تو زندگیم. اما نذاشتم شریک زندگیم بشه. گیرم که کسی هم نفهمید منظور منصورآقا از اینکه گفت یه اشتباهی کردم ... چی بود. اما مهم اینه که راضیه برا یه بارم که شده فهمید باید خودش باشه. باورتون نمیشه؟ خودتون سوال کنین. یا میخواین من ازتون سوال کنم. نه مگه راضیه خانوم؟شنبه
